close
تبلیغات در اینترنت
دوشنبه 29 آبان 1396
جدیدترین داستانک هایی که تا بحال نخوانده اید!داستانک های عبرت آموز.
کانال تلگرام فتوخونه
برترین کاربر ماه
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
چه نوع مطالبی را میپسندید ؟








اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 885
  • تعداد کاربران : 870
  • تعداد نویسندگان : 124
  • بازدید امروز : 819
  • گوگل امروز : 28
  • بازدید دیروز : 569
  • بازدید کل : 1,900,761
کلیک کن و تخفیف بگیر !!!!
داستان عاشقانه و غم انگیز قرار
  • تعداد بازدید : 385

  •  نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

    ادامه مطلب
    نویسنده : armint تاریخ : شنبه 13 تير 1394 امتیاز :
    موضوعات : متن تو متن عاشقانه , داستانک ,
    بغلم کن عشق خوبم (داستانک زیبا و عاشقانه)
  • تعداد بازدید : 249

  •  
    آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم " باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم " . او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم ، انگار دهنم باز نمی‌شد .
     
    هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: " تو مرد نیستی ! "
     
     
    ادامه مطلب
    نویسنده : Baran تاریخ : یکشنبه 09 فروردين 1394 امتیاز :
    موضوعات : خط خطی , دلنوشته های عاشقانه , متن تو متن عاشقانه , داستانک ,
    داستانک جالب و خواندنی« هیس های مادر بزرگ »
  • تعداد بازدید : 397

  • مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
     آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
     مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل
     بندازه. تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار آمده...
     
    بقیه داستانک در ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    نویسنده : Baran تاریخ : شنبه 08 آذر 1393 امتیاز :
    موضوعات : متن تو متن عاشقانه , داستانک ,