close
تبلیغات در اینترنت
امروز دیدمت اما احوالم رو ندیدی (متن بسیار غمگین عاشقانه) - تاپ لاو
پنجشنبه 02 آذر 1396
 شعر هایی از عاشقی متن های عاشقانه دلنوشته های غمگین نوشته های غمگین عاشقانه متن های عاشقانه احساسی متن های عاشقانه غمگین
کانال تلگرام فتوخونه
برترین کاربر ماه
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
چه نوع مطالبی را میپسندید ؟








اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 885
  • تعداد کاربران : 871
  • تعداد نویسندگان : 124
  • بازدید امروز : 21
  • گوگل امروز : 0
  • بازدید دیروز : 839
  • بازدید کل : 1,902,762
کلیک کن و تخفیف بگیر !!!!
امروز دیدمت اما احوالم رو ندیدی(متن بسیار غمگین عاشقانه)
  • تعداد بازدید : 1373

  •  

    امروز دیدمت اما احوالم رو ندیدی ...

     

    امـــروز دیدمت ... 

    اما چه دیدنی ... 

    احوالم رو ندیدی ... 

    نفسم به شماره افتاد 

    وقتی بیشتر نگاهت کردم 

    بغض بودو نگاه ... 

     

    امروز دیدمت اما احوالم رو ندیدی ...

     

     و قطره ای محبوس در دیدگانم 

    دم و بازدم سینه ام دیگر نا نداشت، 

    ضربان قلبم بود و هق هق نفس هایم 

    نگاه کردنت آرمشی شد در وجودم... 

    یاد شبی افتادم که می خواستم خانه احساسم را 

    با تو بسازم کنار تو و برای تو... 

    با رفتن تو... 

    من به سهم تمام موجودات عالم گریستم 

    در سرزمین خیالم از هرکس سراغت را گرفتم 

    نشانی از تو نبود... 

    ولی من لحظه ای دیدمت، 

    و پلک های خسته ام طاقت نیاوردند 

    و بی امان بر چشمان خیسم تکرار شدند 

    چه دقایقی... 

    نفسگیر و سخت... 

    خواستم هم بغض آسمان شوم 

    گرچه باران هم از بی کسی اشکهایم شرم می کند 

    من ماندم و یک دنیا خاطره و یک مشت گلبرگ از جنس ماتم 

    می خواستم دنبالت بدوم 

    ولی یادم آمد که سهم دیگری هستی! 

    چه تلخ است... 

    بدان بی تو بودن تنها، غمی است. 

    که دردش را تاب نخواهم داشت. 

    میدانم که دیر رسیدم... 

    کاش آن روزها دوباره تکرار میشدند! 

    سهم من از تو بودن فقط نگاه شد 

    ومن فقط... 

    از دوربرایت دست تکان می دهم 

    و می دانم مرا بخشیده ای... 

    فرشته ی زیبای من... 

    بدان که تمام وجودم مملو از تو است 

    باور می کنی...؟ 

    با آخرین قطرات خونم ، نام تو را نوشته ام... 

    منی ک آرزوی دیدنت را حتی در خواب داشتم... 

     

    امروز از نزدیک دیدمت ... 

    ولی... 

    وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد... 

    و مغزم به دلم اجازه نداد که بایستم... 

    از کنارت که رد شدم ! 

    شانه هایت خسته و افتاده بود . 

    سر به زیر و آروم میرفتی ! 

    آنقدر، غرق درون خودت بودی که منو ندیدی ...! 

    یعنی واقعا ...! 

    سنگینی یک نگاه آشنا را حس نکردی ...؟ 

    خواستم سلامی کنم .... 

    ولی ... 

    دنیایت آنقدر شکننده بود که پشیمان شدم. 

    عبور کردم و خاطراتم زنده شد... 

    روزهایی که فراموش نمیشوند 

    ولی ... 

    رنگ باخته اند و کمرنگ شده اند ! 

    ایستادم و نگاهت کردم. 

    دور شدنت را فراموش نمیکنم .... 

    زیرا که برای گذشته ای بر باد رفته نیز احترام قائلم ! 

    و هنوز امیدوارم ...

     

    نویسنده : armint تاریخ : شنبه 19 ارديبهشت 1394 امتیاز :
    موضوعات : دلنوشته های عاشقانه ,
    نظرات
  • در این قسمت نظرات ، مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگذارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی