close
تبلیغات در اینترنت
«آن بوسه مرا میکشت،لب! منهدمم میکرد» شعر فوق العاده صحنه از علیرضا آذر
جمعه 24 آذر 1396
اشعار علیرضا آدر,استاد علیرضا اذر,علیرضا آذر,شعر نو آدر,شعر نو عاشقانه علیرضا آذر,شعر صحنه علیرضا آذر,ان بوسه ,مرا میکشت,لب منهدمم میکرد,آن بوسه ,و آن آغوش,قتال
کانال تلگرام فتوخونه
برترین کاربر ماه
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
چه نوع مطالبی را میپسندید ؟








اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 885
  • تعداد کاربران : 873
  • تعداد نویسندگان : 124
  • بازدید امروز : 164
  • گوگل امروز : 2
  • بازدید دیروز : 787
  • بازدید کل : 1,922,263
کلیک کن و تخفیف بگیر !!!!
«آن بوسه مرا میکشت ، لب! منهدمم میکرد» شعر فوق العاده صحنه از علیرضا آذر
  • تعداد بازدید : 176

  •  

    لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
    آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد
     
    آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
    در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود
     
     
    ibz05zkx8nzy.gif (293×27)
     
    این شعر فوق العاده زیبا به دلیل طولانی بودن به دو قسمت تقسیم شده است 

     


    هرکس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند
    من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

     

    یا کُنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست
    دنیا پُل باریکی بین بد و بدترهاست


    ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو
    دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو


    بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست
    آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست


    پشتم به پدر گرم و دنیا خود ِ مادر بود
    تنها خطر ممکن اطراف سماور بود


    از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن
    یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن


    یک هستی سردستی در بود و عدم بودم
    گور پدر دنیا مشغول خودم بودم


    هر طور دلم میخواست آینده جلو میرفت
    هر شعبده ای دستش رو میشد و لو میرفت


    صد مرتبه میکشتند یکبار نمیمردم
    حالم که بهم میریخت جز حرص نمیخوردم


    آینده ی خیلی دور ماضی بعیدی بود
    پشت در آرامش طوفان شدیدی بود


    آن خاطره های خشک در متن عطش مانده
    آن نیمه ی پُر رنگم در کودکی اش مانده


    اما منه امروزی کابوس پُر از خواب است
    تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است


    نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را
    با جهد چه جادویی بستند دهانم را


    من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت
    وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت


    اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست
    شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست


    یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است
    وضعیت امروزم آینده ی مجنون است


    سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن
    ای بغض پُر از عصیان این بار صبوری کن


    من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست
    عادت به خودم دارم افسردگی ام عادی ست


    پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست
    تقویم به دست خویش بند کفنش را بست


    او مُرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد
    هوای هزاران سیب قصد منه آدم کرد


    لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
    آن بوسه ما میکشت لب منهدمم میکرد


    آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
    در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود

     

    تنها سر من بین این ولوله پایین است
    با من همه غمگینن تا طالع من این است

     

    نویسنده : Baran تاریخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 امتیاز :
    موضوعات : شعر نو , تاپ کده , عاشقانه های پارسی , پراکنده ,
    نظرات
  • در این قسمت نظرات ، مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگذارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی