close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه عاشقانه جو
پنجشنبه 02 آذر 1396
 , داستان کوتاه عاشقانه , داستان كوتاه عاشقانه , داستان کوتاه عاشقانه تلخ , داستان کوتاه عاشقانه غمگین , داستان کوتاه عاشقانه واقعی , داستان کوتاه عاشقانه جدید
کانال تلگرام فتوخونه
برترین کاربر ماه
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
چه نوع مطالبی را میپسندید ؟








اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 885
  • تعداد کاربران : 871
  • تعداد نویسندگان : 124
  • بازدید امروز : 70
  • گوگل امروز : 0
  • بازدید دیروز : 839
  • بازدید کل : 1,902,811
کلیک کن و تخفیف بگیر !!!!
داستان کوتاه عاشقانه جو
  • تعداد بازدید : 567

  • من با جو بزرگ شدم ما لحظات خوب زیادی باهم داشتیم. اون یه دوست واقعی برای من بود تا پارسال که با گروه به مسافرت رفتیم حس کردم احساسم نسبت بهش عوض شده و من عاشقش شدم. قدم اول رو من برداشتم و بهش گفتم دوستش دارم. اما دوست داشتن ما با بقیه فرق داشت. همیشه بهش توجه میکردم همیشه کنارش بودم برای من فقط جو معنی داشت ولی اون با دخترای دیگه هم رابطه داشت باهاشون حرف میزد. برای اون رابطمون یه رابطه عادی بود کلمه ی دوست دارم و عاشقتم کلماتی بود که فقط از زبون من خارج میشد.

     

    من: جو میای امشب بریم سینما؟

     

    جو: نه

     

    من: چرا میخوای درس بخونی؟؟

     

    جو : نه فقط خسته ام میخوام استراحت کنم

     

    هیچوقت بهم نگفت دوستت دارم هر روز که باهم خداحافظی می کردیم یه عروسک بهم میداد.هر روز حتی یک روز هم وقفه نداشت.

     

    من:جو؟

     

    جو:بله؟

     

    من:امم ..من دوست دارم

     

    . . .

     

     

    جو: این عروسک رو بگیر و برگرد خونه

     

    واقعا برام تعجب آور بود چرا؟چرا اون حرف های منو نادیده میگرفت چرا توجه نمی کرد؟یه عالمه عروسک داشتم که همه رو جو بهم داده بود اتاقم از عروسک پر شده بود....

     

    تولدم رسید تولد 15سالگیم منتظر تماسش بودم می خواستم تولدم رو باهاش جشن بگیرم ظهر شد هواتاریک شد شب شد اما خبری از جو نشد...ساعت 2شب بود تلفن زنگ خورد جو بود...بهم گفت روبروی خونمون منتظرمه..رفتم بیرون دیدمش با یه عروسک تو دستاش بهش گفتم: جو میدونی دیروز چه روزی بود؟گفت:چه روزی؟ ازش ناراحت شدم یعنی حتی تولدم هم یادش نبود؟رفتار سردش منو شکست عروسک روبهم داد وخواست که برگرده جیغ کشیدم: صبرکن نرو بهم بگو دوستم داری بگو عاشقمی ...اماجوابی نداد فقط سکوت و رفت

     

    بعد از اون شب منتظرش موندم خبری از جو نبود فقط هر روز یه عروسک جلوی خونه بود از طرف جو...دوهفته گذشت تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم جلوی مدرسه جو رو دیدم کنار یه دختر ایستاده بود ومیخندید لبخندی که همیشه از من پنهون می کرد با عصبانیت به خونه برگشتم به عروسک هانگاه کردم همه روپرت کردم اطراف وگریه کردم تلفن زنگ خورد جو بود بهم گفت بیرون منتظرمه سعی کردم اروم باشم رفتم به دیدنش باخودم گفتم فراموشش میکنم

     

    بایه عروسک بزرگ اومدبه طرفم عروسک راگرفت به سمتم وگفت: این عروسک هم مثل همیشه مال توهه....باعصبانیت عروسک روگرفتم وپرتش کردم تو جاده. داد زدم:

     

    من به این احتیاج ندارم من عروسک نمیخوام دلم نمیخواد آدمی مثل تورو تو زندگیم ببینم....چشمای جو ازتعجب گشاد شده بود باصدایی تحلیل رفته فقط گفت معذرت میخوام ..رفت به طرف جاده که عروسک رو برداره بازم داد زدم : تو یه احمقی من به عروسک احتیاجی ندارم من همه ی عروسک ها رو انداختم دور ...بهم توجهی نکرد

     

    بوق.... بوق....به جاده نگاه کردم یه کامیون بزرگ داشت می اومد بوق... بوق... داد زدم: جو  برو کنار برو کنار جو حرکت کن ...اصلا صدای منو نمی شنید

     

    جو از پیش من رفت بعد از اون روز بااحساس گناه وناراحتی زندگی میکردم من جو رو از دست داده بودم وکارم فقط گریه شده بود دو ماه گذشت ومن مثل یه ادم دیوونه شده بودم عروسک ها تنها یادگاری بودن که از جو برام باقی مونده بودن...شروع کردم به شمردن روزهایی که به عنوان یه عاشق در کنار جو بودم یک روز.. دو روز... شروع کردم به شمردن عروسک ها 485تا عروسک ...بازم شروع به گریه کردم عروسک رو محکم بغل کردم وگریه کردم ناگهان :

     

    ...I love you …I love you…

     

    با تعجب به عروسک نگاه کردم دوست دارم؟؟به شکم عروسک فشار وارد کردم وصدای دوست دارم بلند شد صدای دوست دارم عروسک ها  تمام اتاق رو پر کرده بودچرا من نفهمیده بودم؟وای خدای من چقدر جو عاشقم بوده همه عروسک ها میگفتن دوست دارم به طرف آخرین عروسک رفتم زیر تختم افتاده بود وهنوز چند قطره از خون جو روش باقی مونده بود فشارش دادم صدای جو بلند شد:

     

    عزیزم میدونی امروز چه روزی هستش؟امروز485روز از عشق من و تو میگذره راستش خیلی خجالت میکشم که بهت بگم عاشقتم اما اگه این عروسک رو هم ازم قبول کنی هر روز بهت میگم عاشقتم تا روزی که نفس می کشم

     

    جو تا لحظه اخر منو دوست داشت    


     

    نویسنده : armint تاریخ : دوشنبه 08 تير 1394 امتیاز :
    موضوعات : خط خطی , دلنوشته های عاشقانه , متن تو متن عاشقانه , داستان های عاشقانه ,
    نظرات
  • در این قسمت نظرات ، مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگذارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی