close
تبلیغات در اینترنت
شعر کوچه فریدون مشیری بهترین اشعار عاشقانه معاصرو سنتی درسایت تاپ لاو
جمعه 24 آذر 1396
  بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم     شما هم برای تاپ لاو پست بذارید بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید…
کانال تلگرام فتوخونه
برترین کاربر ماه
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
  • morteza
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
چه نوع مطالبی را میپسندید ؟








اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 885
  • تعداد کاربران : 873
  • تعداد نویسندگان : 124
  • بازدید امروز : 195
  • گوگل امروز : 2
  • بازدید دیروز : 787
  • بازدید کل : 1,922,294
کلیک کن و تخفیف بگیر !!!!
شعر کوچه (ارسالی کاربران سایت arghavan)
  • تعداد بازدید : 133

  •  

    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

     

     

    شما هم برای تاپ لاو پست بذارید

    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم
    در نهانخانه
    جانم گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندید
    عطر صد خاطره پیچید
    یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه محو تماشای نگاهت
    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ریخته در آب
    شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ
    یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
    لحظه ای چند بر این آب نظر کن
    آب آیینه عشق گذران است
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
    است
    باش فردا که دلت با دگران است
    تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
    با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
    سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
    چون کبوتر لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
    بازگفتم که تو صیادی و من آهوی
    دشتم
    تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
    اشکی از شاخه فرو ریخت
    مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
    اشک در چشم تو لرزید
    ماه بر عشق تو خندید
    یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای دردامن اندوه کشیدم
    نگسستم نرمیدم
    رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
    بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

     

    (فریدون مشیری)

    نویسنده : arghavan تاریخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 امتیاز :
    موضوعات : عاشقانه های پارسی , اشعار فریدون مشیری ,
    نظرات
  • در این قسمت نظرات ، مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگذارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی